دکتر ابوالقاسم بختیار

دکتر ابوالقاسم بختیار درسال1250 خورشیدی در بروجن از پدری خان‌ زاده اما فقیر به نام حاجی حسن‌ خان بختیاری به‌ دنیا آمد. فقری که البته بیش از هرچیز به‌ دلیل نگاه خاص و درویش‌ مسلکانه پدر به زندگی بود.

هنگام تولد او، مادر دارفانی را وداع گفت و این غم چنان بر پدر سنگین آمد که حتی مایل به نام‌گذاری فرزند خویش نبود. پدربزرگ جهت تسلی‌ خاطر پسرش، شعری از شاهنامه خواند که زخم هجران همسر را بهبود داد و به یمن آن، نام فرزند را ابوالقاسم گذاشتند. نامی که ساختار شخصیتی و روحی صاحب آن را در سراسر عمر متأثر از شاهنامه ساخت.

ابوالقاسم در پنج سالگى به مکتب ‌خانه رفت اما از دست دادن پدر در شش سالگی باعث شد تا نتواند ادامه تحصیل دهد و درنتیجه در نوجوانی به مشاغل گوناگونی ازجمله فروشندگی، کفاشی، مغازه‌داری و دوره‌گردی در کوهستان‌های بختیاری روی آورد.

استعداد سرشار وی و علاقه‌اش به دانش، او را به معلمی و مکتب داری سوق داد و بیشتر جوانی‌اش را در کسوت معلمی سپری کرد. در وجود ابوالقاسم نیرویی برای جستجو و مطالعه جهت پیشرفت وجود داشت، که منجر به این شد تا در 34سالگی از محدوده بروجن پا فراتر گذارده و به اصفهان و سپس تهران نقل مکان نماید. مدتی در اصفهان بود، تا با بی بی ماه بیگم بختیاری همسر مرتضی‌ قلی خان صمصام آخرین ایلخانی بختیاری آشنا شد. مسئولیت تعلیم و تربیت فرزندان مرتضی قلی خان صمصام به ابوالقاسم سپرده شد و این گام بلندی بود برای بروزرسانی معلومات او و از طرف دیگر آشنائی با کالج آمریکائی‌های البرز، که مدیریت آن به عهده ساموئل مارتین جردن بود.

جردن هر روز از پنجره دفتر کارش می‌ دید که جوانی قوی هیکل چند دانش آموز را به مدرسه می‌آورد. یک روز که این جوان در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگزار مدرسه کمک می کرد، جردن از کار او خوشش آمد و او را به دفتر فرا خواند و از او پرسید که چرا ادامه تحصیل نمی‌دهد؟ جوان، (ابوالقاسم بختیار) گفت که بعلت سن بالا و نداشتن هزینه تحصیل و همچنین با داشتن سه فرزند قادر به این کار نیست.

  • جردن پذیرفت که خود شخصاً آموزش او را در زمانی که باید منتظر بچه‌های مرتضی‌ قلی خان صمصام باشد برعهده بگیرد.

بنابراین شوق تحصیل در وجود ابوالقاسم، باعث شد تا در سال1289 خورشیدی یعنی در سن 39سالگی، دانش‌آموز دبیرستان آمریکایى یا همان کالج البرز تهران شود.
او پس از دریافت دیپلم به قصد ادامه تحصیل در رشته پزشکى، یعنی آرزویی که پس از ابتلا به آبله در کودکی لحظه ‌ا ی او را رها نکرده بود، راهی آمریکا شد و در دانشگاه سیراکیوس در نیویورک مشغول به تحصیل شد و سرانجام در پنجاه و پنج سالگی آموختن پزشکی را به اتمام رساند. تمامی این پیشرفت ها با راهنمایى و تشویق دکتر ساموئل جردن، رئیس کالج البرز، و البته تنها به خرج خود ابوالقاسم و با اتکا به بازوان خود وی، میسر شد.

دکتر بختیار پس از ازدواج، مدتى در آمریکا به طبابت مشغول بود اما آرزوی خدمت به هم‌ وطنان و دعوت‌ نامه وزیر آموزش وقت، باعث شد تا در اوایل پاییز1310 شمسی در 60سالگی پس از 11سال دوری، به کشور بازگردد.

پس از حضورش در کشور، بیمارستانی خصوصی در تهران ایجاد کرد و به طبابت و جراحی پرداخت. هلن همسر ابوالقاسم نیز اولین مدرسه پرستاری در ایران را تأسیس کرد. هلن و ابوالقاسم اولین افرادی بودند که طریقه پاستوریزه کردن شیر را به مردم آموختند. اعتقاد دکتر بختیار به پزشکی کهن ایران به‌خصوص زکریای رازی، در زندگی حرفه ‌ای او نقش بسیار داشت.

سه سال پس از ورودش، به همت وی و همکارانش، دانشکده پزشکی تهران تأسیس و او به سمت معاونت دانشکده پزشکی برگزیده شد. دکتر بختیار همزمان رئیس دپارتمان آناتومی، معلم جراحی صغیر و معلم بیماری‌های زنان و مامایی نیز بود. البته وی در سال1314 خورشیدی از معاونت دانشکده استعفا داد.

  • از اقدامات ارزنده دکتر بختیار در پیشبرد اهداف علمى دانشکده پزشکى تهران، تلاش خاص او برای راه‌اندازى و تجهیز سالن تشریح دانشگاه بود؛ تا حدی که وی برای اولین بار اجساد اموات بلاصاحب را مخفیانه از مریضخانه‌های دولتی تحویل گرفته و با خودروی شخصی خود به تالار تشریح ‌می‌آورد.

دکتر بختیار سال1318 به‌عنوان جراح ارشد شرکت نفت ایران و انگلیس به خوزستان رفت. او ابتدا در آبادان و از سال1321 در بیمارستان شرکت نفت مسجد سلیمان به خدمت پرداخت. مرحوم دکتر بختیار تا سن 90سالگی در خوزستان و مسجد سلیمان ماند و در سال1341 خورشیدی به تهران بازگشت. در اسفند سال1342 طی مراسمی، از خدمات دکتر بختیار در دانشگاه تهران تقدیر و سالن آناتومی دانشکده پزشکی به نام وی نامگذاری شد.

دكتر بختيار با داشتن هفت فرزند، پس از متارکه با همسر اولش، هلن، در سن 70سالگى با بى بى توران ضرغام، يك زن بختيارى ازدواج كرد و ده فرزند هم حاصل اين ازدواج بود. (سرگذشت هلن جفريز را بعدها، لاله بختيار در كتابى به نام «هلن توس: اديسه اى از آيداهو تا ايران» منتشر كرد.)

در نامه اى كه دکتر ابوالقاسم بختیار، از ايران براى پسرش در آمريكا نوشته است، شرح دشوارى هاى سر راه او و ميزان سختکوشی و مصمم بودن وى را مى توان به خوبى دريافت:

  • “درسن 19سالگی من فروشنده دوره گردی در کوه های بختياری بودم که هزاران رؤيا در سر داشتم. زمانی که به امريکا رسيدم من فقط مدرک دیپلم دبيرستان امريکايی  تهران را داشتم  بدون پول، بدون آشنا. و هيچ کس نبود که از من حمايت کند، اما بر آن بودم که پزشکی را بياموزم و هيچ کس در اين کره ی خاکی نمی توانست مرا از راهی که درپیش گرفته بودم منحرف سازد؛
  • هنگامى كه نخستين بار براى اخذ پذيرش تحصيلى نزد رئيس دانشگاه كلمبيا  رفتم او به من گفت كه رشته تحصيلى بسيار سختى را انتخاب كرده ام و بايد آن را تغيير دهم. اما من به او گفتم كه پيروزى يا مرگ هدف من است و رشته تحصيلى ام را تغيير نمى دهم حتى اگر مجبور باشم تا پايان عمر، زندگى ام را براى رسيدن به آن مصروف دارم.”

دکتر ابوالقاسم بختیار تا پایان عمر دست از تلاش برای بهبود وضعیت پزشکی کشور برنداشت.

وی در 19دی 1349هجری شمسی در طوس، مشهد چشم از جهان فروبست.

نکته قابل ‌توجه درباره پایان زندگی این مرد خودساخته که نمونه انسانی بسیار فعال، مقاوم و سختکوش بود، وصیت وی است؛
او که نامش را از سراینده شاهنامه وام گرفته بود و همانند تمام بختیاری‌ها، به فردوسی و شاهنامه عشق می‌ورزید و همیشه از شاهنامه‌خوانی به‌عنوان بزرگترین سرگرمی خود یاد می‌کرد و به عبارت بهتر عاشق فردوسی و شاهنامه بود، وصیت کرد تا پس از درگذشتش، در جوار تربت حکیم ابوالقاسم فردوسی به خاک سپرده شود و فرزندان نیز اینگونه عمل کردند، و او در آرامستان عمومی منطقه طوس آرمید.


«گالری عکس»

دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *